خرید بک لینک
1) نشسته بود زار زار گريه مي كرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه مي دانستم اين جوري مي كند ؟ مي گويم « مصطفي طوريش نيس. من رياضي رد شدم . براي من ناراحته .» كي باور مي كند؟

2) رياضيش خيلي خوب بود . شب ها بچه ها را جمع مي كرد كنار ميدان سرپولك ؛پشت مسجد به شان رياضي درس مي داد. زير تير چراغ برق.

3) شب هاي جمعه من را مي برد مسجد ارك. با دوچرخه مي برد. يك گوشه مي نشست و سخن راني گوش مي داد. من مي رفتم دوچرخه سواري.

4) پدرمان جوراب بافي داشت. چرخ جوراب بافيش يك قطعه داشت كه زود خراب مي شد و كار مي خوابيد. عباس قطعه را باز كرد و يكي از رويش ساخت. مصطفي هم خوشش آمد و يكي ساخت. افتادن به توليد انبوه يك كارخانه كوچك درست كردند. پدر ديگر به جاي جوراب،لوازم يدكي چرخ جوراب بافي مي فروخت.

5) مدير دبستان با خودش فكر كرد و به اين نتيجه رسيد كه حيف است مصطفي در آن جا بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دكتر مجتهدي نامي كه مدير آن جاست صحبت كند. البرز دبيرستان خوبي بود،ولي شهريه مي گرفت.دكتر چند سؤال ازش پرسيد . بعد يك ورقه داد كه مسئله حل كند. هنوز مصطفي جواب ها را كامل ننوشته بود كه دكتر گفت « پسر جان تو قبولي . شهريه هم لازم نيست بدهي.»

6) تومار بزرگ درست كرد و بالايش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر كشور بايد ملي شود» گذاشتش كنار مغازه ي بابا مردم مي آمدند و امضا مي كردند.

7) سال دوم يك استاد داشتيم كه گيرداده بود همه بايد كراوات بزنند. سرامتحان ، چمران كراوات نزد، استاد دونمره ازش كم كرد. شد هجده ، بالاترين نمره .

8) درس ترموديناميك ما با يك استاد سخت گير بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نيم و از جزوه چهار . همان جزوه را بعدا چاپ كردند. در مقدمه اش نوشته بود «اين كتاب در حقيقت جزوه ي مصطفي چمران است در درس ترموديناميك.»

9) يك اتاق را موكت كردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفي جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از كمونيست ها مي ترسيدند.

10) بورس گرفت . رفت آمريكا. بعد از مدت كمي شروع كرد به كارهاي سياسي مذهبي. خبر كارهايش به ايران مي رسيد. از ساواك پدر را خواستندو به ش گفتند « ماترمي چهارصد دلار به پسرت پول نمي دهيم كه برود عليه ما مبازه كند.» پدر گفت «مصطفي عاقل و رشيده . من نمي توانم در زندگيش دخالت كنم» بورسيه اش را قطع كردند. فكر مي كردند ديگر نمي تواند درس بخواند، برمي گردد.

11) مي خواستيم هيأت اجرايي كنگره دانش جويان را عوض كنيم . به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم كه تبليغات نكرده بوديم . درست قبل از انتخابات ، مصطفي رفت و صحبت كرد. برنده شديم.

12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمي داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته اي، ولي اگر بروي ، آزمايشگاه نيروي بزرگي از دست ميدهد. » خودش مي خنديد. مي گفت « كارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پيش خودش كه من هم بمانم»

13) بعد از كشتار پانزده خرداد نشست و حسابي فكر كرد. به اين نتيجه رسيد كه مبارزه ي پارلماني به نتيجه نمي رسد و بايد برود سلاح دست بگيرد. بجنگد.

14) باهم از اوضاع ايران و درگيري هاي سياسي حرف مي زديم .نمي دانستيم چه كار مي شود كرد. بدمان نمي آمد برگرديم، برويم دانشكده ي فني ، تدريس كنيم . چمران بالاخره به نتيجه رسيد . برايم پيغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا يك سكان دارهست. » و رفت لبنان.

15) ماعضو انجمن اسلامي دانشگاه بوديم. خبر شديم در لبنان سميناري درباره شيعيان برگزار كرده اند. پِيش را گرفتيم تا فهميديم آدمي به اسم چمران اين كار را كرده است. يك چمران هم مي شناختيم كه مي گفتمد انجمن اسلامي مارا راه انداخته. فهميديم اين دو نفر يكي اند. آمريكا را ول كرديم و رفتيم لبنان.

16) كلاس عرفان گذاشته بود. روزي يك ساعت . همه را جمع مي كرد و مثنوي معنوي مي خواند و برايشان به عربي ترجمه مي كرد. عربي بلد نبودم ، اما هرجور بود خودم را مي رساندم به كلاس . حرف زدنش را خيلي دوست داشتم.

17) چپي ها مي گفتند «جاسوس آمريكاست. براي ناسا كار مي كند.» راستي ها مي گفتند « كمونيسته. » هردو براي كشتنش جايزه گذاشته بودند. ساواك هم يك عده را فرستاده بود ترورش كنند. يك كمي آن طرف تر دنيا، استادي سركلاس مي گفت « من دانشجويي داشتم كه همين اخيرا روي فيزيك پلاسما كار مي كرد.»

18) اوايل كه آمده بود لبنان ، بعضي كلمه هاي عربي را درست نمي گفت. يك بار سركلاس كلمه اي را غلط گفته بود . همه ي بچه ها همان جور غلط مي گفتند. مي دانستند و غلط مي گفتند. امام موس مي گفت «دكتر چمران يك عربي جديدي توي اين مدرسه درست كرد.»

19) بعضي شب ها كه كاش كمتر بود، مي رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقيقه مي نشست، از درس ها مي پرسيد و بعضي وقت ها با هم چيزي مي خوردند. همه شان فكر مي كردند بچه ي دكترند. هر چهارصدو پنجاه تايشان.

20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتي عكسش رسيد دست اسرائيلي ها ، با خودشان فكر كردند « اين همان يارو خبر نگاره نيست كه مي آمد از اردوگاه ما گزارش بگيرد؟ » آن ها هم براي سرش جايزه گذاشتند.

21) چند بار اتفاق افتاده بود كه كنار جاده ، وقتي از اين ده به ده ديگر مي رفتيم ، مي ديد كه بچه اي كنار جاده نشسته و دارد گريه مي كند. ماشين را نگه مي داشت، پياده مي شد و مي رفت بچه را بغل مي كرد. صورتش را با دستمال پاك مي كردو او را مي بوسيد . بعد هم راه بچه شروع مي كرد به گريه كردن . ده دقيقه ، يك ربع، شايد هم بيش تر.

22) ماهي يك بار ، بچه هاي مدرسه جمع مي شدند و مي رفتند زباله هاي شهر را جمع مي كردند. دكتر مي گفت « هم شهر تميز مي شود، هم غرور بچه ها مي ريزد.»

23) جنوب لبنان به اسم دكتر مصطفي مي شناختندش . مي گفتند « دكتر مصطفي چشم ماست ، دكتر مصطفي قلب ماست.»

24) من نفر دومي بودم كه تنها گيرش آوردم . تنها راه مي رفت؛بدون اسلحه . گفتم «من پول گرفته م كه تو رو بكشم . » چيزي نگفت. گفتم « شنيدي ؟» . گفت « آر ه . » دروغ مي گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار كنم ، مي ماندم ببينم اين يارو ايرانيه چه جور آدمي است.

25) دكتر شعرها را مي خواند و ياد دعاي ائمه مي افتاد . مي خواست نويسنده اش را ببيند. غاده دعا زياد بلد بود. پيغام دادند كه دكتر مصطفي مدير مدرسه ي جبل عامل مي خواهد ببيندم ، تعجب كردم . رفتم . يك اتاق ساده و يك مرد خوش اخلاق . وقتي كه ديگر آشنا شديم ، فهميدم دعاهايي كه من مي خوانم ، در زندگي معمولي او وجود دارد.

26) گفتند «دكتر براي عروس هديه فرستاده » به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم . بازش كردم . يك شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تكه طلا آويزان كردم و برگشتم پيش مهمان ها ؛يعني كه اين ها را مصطفي فرستاده. چه كسي مي فهميد مصطفي خودش را برايم فرستاده ؟

27) واي كه چقدر لباسش بد تركيب بود . اميدوار بودم براي روز عروسي حداقل يك دست لباس مناسب بپوشد كه مثلا آبروداري كنم . نپوشيد. با همان لباس آمد. مي دانستم كه مصطفي مصطفي است.

28) به پسر ها مي گفت شيعيان حسين، و به ما شيعيان زهرا . كنارهم كه بوديم ، مهم نبود كه پسر است كي دختر . يك دكتر مصطفي مي شناختيم كه پدر همه مان بود، و يه دشمن كه مي خواستيم پدرش را در بياوريم.

29) به اين فكر افتاده بودم بيايم ايران. دكتر يك طرح نظامي دقيق درست كرد. مهمات و تجهيزات را آماده كردم . يك هواپيما لازم داشتيم كه قرار شد از سوريه بگيريم . دوروز مانده به آمدنمان ، خبر رسيد انقلاب پيروز شده.

30) گفته بود « مصطفي!من از تو هيچ انتظاري ندارم الا اين كه خدا را فراموش نكني.» بيست و دو سال پيش گفته بود؛ همان وقت كه از ايران آمدم . چه قدر دلم مي خواهد به ش بگويم يك لحظه هم خدا را فراموش نكردم.

31) آن وقت ها كه دفتر نخست وزيري بود، من تازه شناخته بودمش . ازش حساب مي بردم . يك روز رفتم خانه شان ؛ ديدم پيش بند بسته ، دارد ظرف مي شويد. با دخترم رفته بودم . بعد از اين كه ظرف هارا شست. آمد و با دخترم بازي كرد. با همان پيش بند.

32) وقتي ديد چمران جلويش ايستاده ، خشكش زد. دستش آمد پائين و عقب عقب رفت. بقيه هم رفتند. دكتر وقتي شنيده بود شعار مي دهند « مرگ برچمران » آمده بود بيرون رفته بود ايستاده بود جلويشان. شايد شرم كردند، شايد هم ترسيدند و رفتند.

33) ما سه نفر بوديم ، با دكتر چهار نفر. آن ها تقريبا چهارصد نفر. شروع كردند به شعار دادن و بدو بي راه گفتن . چند نفر آمدند كه دكتر را بزنند. مثلا آمده بوديم دانشگاه سخن راني. از درپشتي سالن آمديم بيرون . دنبالمان مي آمدند. به دكتر گفتيم « اجازه بده ادبشان كنيم . » . گفت « عزيز ، خدا اين هارا زده .» دكتر را كه سوار ماشين كرديم ، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتيم آورديم ستاد. معلوم نشد دكتر از كجا فهميده بود . آمد توي اتاق . حسابي دعوامان كرد. نرسيده برگشتيم و رسانديمشان دانشگاه ، با سلام و صلوات.

34) وقتي جنگ شروع شد به فكر افتاد برود جبهه . نه توي مجلس بند مي شد نه وزارت خانه . رفت پيش امام . گفت « بايد نامنظم با دشمن بجنگيم تا هم نيروها خودشان را آماده كنند، هم دشمن نتواند پيش بيايد. » برگشت و همه را جمع كرد. گفت « آماده شويد همين روزها راه مي افتيم » . پرسيديم «امام؟» گفت «دعامان كردند.»

35) دنبال يك نفر مي گشتيم كه بتواند نيروهاي جوان را سازمان دهي كند، كه سر و كله چمران پيدا شد. قبول كرد . آمد ايلام . يك جلسه ي آشنايي گذاشتيم و همه چيز را سپرديم دست خودش . همان روز ، بعد از نماز شروع كرد. اول تيراندازي و پرتاب نارنجك را آموزش داد، بعد خنثا كردن مين .صبح فردا زندگي در شرايط سخت شروع شده بود.

36) حدود يك ماه برنامه اش اين بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ريزي، شب ها شكار تانك . بعد از ظهرها ، اگر كاري پيش نمي آمد، يك ساعتي مي خوابيد.

37) تلفني به م گفتند « يه مشت لات و لوت اومده ن ، مي گن مي خوايم بريم ستاد جنگ هاي نامنظم . » رفتم و ديدم .ردشان كردم . چند روز بعد ، اهواز ، با موتورسيكلت ايستاده بودند كنار خيابان . يكيشان گفت « آقاي دكتر خودشون گفتن بياين . » مي پريدند؛ از روي گودال ، رود ، سنگر . آرپي جي زن ها را سوار مي كردند ترك موتور، مي پريدند. نصف بيش ترشان همان وقت ها شهيد شدند.

38) از در آمد تو . گفت « لباساي نظامي من كجاست ؟ لباسامو بيارين .» رفت توي اتاقش ، ولي نماند. راه افتاده بود دور اتاق . شده بود مثل وقتي كه تمرين رزم تن به تن مي داد.ذوق زده بود . بالاخره صبح شد و رفت . فكر كرديم برگردد، آرام مي شود. چه آرام شدني! تا نقشه ي عملايت را كامل كند. نيروها را بفرستد منطقه ، نه خواب داشت نه خوراك . مي گفت « امام فرموده ن خودتون رو برسونيد كردستان. » سريك هفته ، يك هواپيما نيرو جمع كرده بود.

39) اگر كسي يك قدم عقب تر مي ايستاد و دستش را دراز مي كرد، همه مي فهميدند بار اولش است آمده پيش دكتر. دكتر هم بغلش مي كرد و ماچ و بوسه ي حسابي . بنده ي خدا كلي شرمنده مي شد و مي فهميد چرا بقيه يا جلو نمي آيند ، يا اگر بيايند صاف مي روند توي بغل دكتر.

40) مانده بوديم وسط نيروهاي ضد انقلاب . نه جنگ كردن بلد بوديم، نه اسلحه داشتيم . دكتر سر شب رفت شناسايي. كسي از جاش جم نخورد تا دكتر برگشت. دم اذان بود.وضو كه مي گرفت ، ازم پرسيد « عزيزجان چه خبر؟ كسي چيزيش نشده ؟»

41) سر سفره ، سرهنگ گفت « دكتر ! به ميمنت ورود شما يه بره زده ايم زمين. » شانس آورديم چيزي نخورده بود و اين هه عصباني شد. اگر يك لقمه خورده بود كه ديگر معلوم نبود چه كار كند.

42) اولين عملياتمان بود. سرجمع مي شديم شصت هفتاد نفر . يعني همه بچه هاي جنگ هاي نامنظم . رفتيم جلو و سنگر گرفتيم .طبق نقشه . بعد فرمان آتش رسيد. درگير شديم . دوساعت نشده دشمن دورمان زد. نمي دانستيم در عمليات كلاسيك ، وقتي دشمن دارد محاصره مي كند بايد چه كار كرد. شانس آورديم كه دكتر به موقع رسيد.

43) خورديم به كمين . زمين گير شديم . تيرو تركش مثل باران مي باريد . دكتر از جيپ جلويي پريد پايين و داد زد« ستون رو به جلو .» راه افتاد .چند نفر هم دنبالش . بقيه مانده بوديم هاج و واج . پرسيدم « پس ما چه كاركنيم ؟» . دكتر از همان جا گفت « هر كي مي خواد كشته نشه ، با ما بياد.» تير و تركش مي آمد ، مثل باران. فرق آن جا و اين جا فقط اين بود كه دكتر آنجا بود و همين كافي بود.

44) تشييع آيت الله طالقاني بود. من و چند تا از مسئولين توي غسال خانه بوديم . در را بسته بودند كه جمعيت نيايد تو. دربان آمد ، گفت « يكي آمده ، مي گه چمرانم . چه كار كنم ؟» با خودم گفتم « امكان ندارد. » رفتيم دم در . خودش بود لاغر لاغر . كردستان شلوغ بود آن روزها .

45) گفت « سيزده روزه زن و بچه شون رو گذاشته ن و اومده ن اين جا ، حقوق هم نگرفته ن . من اصلا متوجه نبودم .» سرش را گذاشته بود روي ديوار و گريه مي كرد. كلاه سبزها را مي گفت. چند دقيقه پيش ، يكيشان آمده بود پيش دكتر و گفته بود« چون ما بي خبر آمده ايم ، اگر اجازه بدهيد، چند تا از بچه ها بروند، هم خبر بدهند ، هم حقوق هاي ما را بگيرند». گفتم « شما براي همين ناراحتيد؟»

46) كم كم همه بچه ها شده بودند مثل خود دكتر ؛ لباس پوشيدنشان، سلاح دست گرفتنشان ، حرف زدنشان. بعضي ها هم ريششان را كوتاه نمي كردند تا بيش تر شبيه دكتر بشوند. بعدا كه پخش شديم جاهاي مختلف، بچه هارا از روي همين چيز ها مي شد پيدا كرد. يا مثلا از اين كه وقتي روي خاك ريز راه مي روند نه دولا مي شوند، نه سرشان را مي دزدند. ته نگاهشان را هم بگيري، يك جايي آن دوردست ها گم مي شود.

47) ايستاده بود زير درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله كنند. آمدم بپرسم چه كار كنيم . زل زده بود به يك شاخه ي خالي.گفتم « دكتر ، بچه ها مي گن دشمن آماده باش داده.» حتي برنگشت . گفت «عزيز بيا ببين چه قدر زيباست. » بعد همان طور كه چشمش به برگ بود ، گفت « گفتي كِي قراره حمله كنند؟».

48) – دكتر نيست . همه پادگان را گشتيم ، نبود. شايعه شد دكتر را دزديده اند . نارنجك و اسلحه برداشتيم رفتيم شهر. سرظهر توي مسجد پيدايش كرديم. تك و تنها وسط صف نماز جماعت سني ها. فرمان ده پادگان از عصبانيت نمي توانست چيزي بگويد . پنج ماه مي شد كه ارتش درهاي پادگان را روي خودش قفل كرده بود، براي حفظ امنيت.

49) شب دكتر آماده باش داد. حركت كرديم سمت اهواز . چند كيلومتر قبل از شهر پياده شديم. خبر رسيد لشكر 92 زمين گير شده. عراقي ها دارند مي رسند اهواز . دكتر رفت شناسايي. وقتي برگشت، گفت «همين جا جلوشان را مي گيريم. از اين ديگر نبايد جلوتر بيايند. » ما ده نفر بوديم، ده تا تانك زديم و برگشتيم . عراقي ها خيال كرده بودند از دور با خمپاره مي زنندشان. تانك ها را گذاشتند و رفتند.

50) تانك دشمن سرش را انداخته پايين ، مي آيد جلو. نه آرپي جي هست، نه آرپي جي زن . يك نفر دولا دولا خودش را مي رساند به تانك ، مي پرد بالا ، يك نارنجك مي اندازد توي تانك ، برمي گردد. دكتر خوش حال است. يادشان به خير ؛ پنج نفر بودند. ديگر با دست خالي هم تانك مي زدند.

51) موقع غذا سرو كله عرب ها پيدا مي شد ؛ كاسه و قابلمه به دست ، منتظر . دكتر گفته بود « اول به آنها بدهيد ، بعد به ما. ما رزمنده ايم ، عادت داريم . رزمنده بايد بتواند دو سه روز دوام بياورد.»

52) وقتي كنسروها را پخش مي كرد، گفت «دكتر گفته قوطي ها شو سالم نگه دارين. » بعد خودش پيداش شد، با كلي شمع . توي هر قوطي يك شمع گذاشتيم و محكمش كرديم كه نيفتد. شب قوطي ها را فرستاديم روي اروند.عراقي ها فكر كرده بودند غواص است ، تا صبح آتش مي ريختند.

53) گفتم «دكتر جان ، جلسه رو مي ذاريم همين جا، فقط هواش خيلي گرمه . اين پنكه هم جواب نمي ده . ما صد ، صد و پنجاه تا كولر اطراف ستاد داريم ، اگه يكيش را بذاريم اين اتاق ...» .گفت « ببين اگه مي شه براي همه ي سنگرا كولر بذاريد، بسم ا... آخريش هم اتاق من.»

54) بلند گفت « نه عزيز جان ، نه . عقب نشيني نه . اگر قرار باشد يك جايي بايستيم و بميريم ، همين جا مي مانيم و مي ميريم .» كسي نمرد . وقتي برگشتيم ، يك نفر دستش تركش خورده بود، يك نفر هم دوتا آرپي جي غنيمت برداشته بود.

55) سر كلاس درس نظامي مي گفت« اگر مي خواهي به يك ارتش حمله كني، بايد سه برابر تانك داشته باشي.» صدايم كرد و گفت « عزيز ، برو يه رگبار ببند اون جا وبيا . » رفتم ، ديدم يك دنيا تانك خوابيده . صدا مي كردم ، مي بستندم به گلوله . رگبار بستم و آمدم. مي گفت « عزيز رگبار كه مي بندي، طرف عصبي مي شه و كسي كه عصبي بشه ، نمي تونه بجنگه .»

56) تا آن وقت آرپي جي نديده بودم . دكتر آرپي جي زدن به م ياد داد، خودش.

57) ماكت هايم را كار گذاشتم . بد نشده بود. از دور به نظر مي رسيد موشك تاو است. عراقي ها تاديدند، به ش شليك كردند، تا يكي دو ساعت بعد كه فهميدند قلابي است و بي خيال شدند. فكر اين جايش را نمي كردند كه من جاي ماكت را با موشك واقعي عوض كنم . تا ديدمش گفتم « دكتر جان ، نقشه مان گرفت. هشت تا تانك زديم.»

58) از اهواز راه افتاديم ؛ دوتا لندرور . قبل از سه راهي ماشين اول را زدند. يك خمپاره هم سقف ماشين ما را سوراخ كرد.و آمد تو ، ولي به كسي نخورد. همه پريديم پايين ، سنگر بگيريم . دكتر آخر از همه آمد. يك گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش . گفت «كنار جاده ديدمش . خوشگله ؟»

59) بيست و شش تا موشك ِ خراب برگردانده بودند مقر. دكتر گفت «بگيرمشان ، اگر شد استفاده كنيم .»گرفتيم ، درست كردشان ، استفاده كرديم؛ هر بيست و شش تايش.

60) تا از هليكوپتر پياده شديم ، من تركش خوردم . دكتر برم گرداند توي هلي كوپتر و دستور داد برگرديم عقب.وقتي رسيديم، هوا تاريك شده بود. دكتر مانده بود وسط دشمن. خلبان نمي توانست پرواز كند. تماس گرفتم تهران ، خواستم چند تا فانتوم بفرستند، منطقه را بمباران كنند.خدا خدا مي كردم دكتر طوريش نشود.

61) از خط كه برگشتيم . مرخصي رد كردم و يك راست آمدم خانه . دل توي دلم نبود. قبل از عمليات كه زنگ زده بودم ، دخترم مريض بود. حالش را پرسيدم ، خوب بود. زنم گفت « يك خانم عرب آمد دم در . گفت بچه را بردار برويم دكتر . دوا ها را هم خودش گرفت.»

62) بلبل لاكردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا . به هزار بدبختي رادياتور را باز كرديم كه سالم بياوريمش بيرون. دكتر اين پا وآن پا مي كرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لاي پره ها و بكشدش بيرون . نگهش داشت تا حالش جا بيايد. مي خواند. قشنگ مي خواند.

63) گفتم « دكتر، شما هرچي دستور مي دي، هرچي سفارش مي كني، جلوي شما مي گن چشم ، بعد هم انگار نه انگار . هنوز تسويه ي مارو نداده ن . ستاد رفته زير سؤال . مي گن شما سلاح گم كرده ين ...» همان قدر كه من عصباني بودم ، او آرام بود. گفت « عزيز جان ، دل خور نباش . زمانه ي نابه سامانيه . مگه نمي گفتن چمران تل زعتر را لو داده ؟ حالا بذار بگن حسين مقدم هم سلاح گم كرده . دل خور نشو عزيز.»

64) هر هفته مي آمد ، يا حداكثر ده روز يك بار. از اول خط سنگر به سنگر مي رفت. بچه ها را بغل مي كرد و مي بوسيد. ديگر عادت كرده بوديم.يك هفته كه مي گذشت ، دلمان حسابي تنگ مي شد.

65) آب كارون را منحرف كرده بود توي منطقه . باتلاق شده بود چه باتلاقي . عراقي ها نمي توانستند بيايند جلو. هر بار همه كه سد مي زدند، يكي دوتا از بچه ها مي رفتند و مي فرستادندش هوا.

66) فكر مي كردم بدنش مقاوم است كه در آن هواي گرم اصلا آب نمي خورد. بعد از اذان ، وقتي ديديم چه طوري آب مي خورد، فهميديم چه قدر تشنه بوده .

67) براي نماز كه مي ايستاد ، شانه هايش را باز مي كرد و سينه ش را مي داد جلو. يك بار به ش گفتم « چرا سر نماز اين طورمي كني؟ » گفت « وقتي نماز مي خواني مقابل ارشد ترين ذات ايستاده اي. پس بايد خبردار بايستي و سينه ت صاف باشد.»با خودم مي خنديدم كه دكتر فكر مي كند خدا هم تيمسار است.

68) گير كرده بوديم زير آتش . يك آن بلند شديم كه فرار كنيم ، دكتر رفت و من جا ماندم . فرصت بعدي سرم را بلند كردم ، ديدم دارد به سمت من مي آيد و يك موشك به سمت او . خواستم داد بزنم ، صدا در گلويم ماند. فكر كردم موشك نصفش كرده . خاك كه نشست ، ديدم كجا پرت شده . سالم بود . با هم فرار كرديم.

69) از فرمان دهي دستور دادند « پل را بزنيد .» همه ي بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دكتر به هيچ كدام اجازه نداد بروند . مي گفت « پل زير ديد مستقيم است.» صبحي خبر آوردند پل ديگر نيست. رفتيم آن جا . واقعا نبود. گزارش دادند دكتر و گروهش ديشب از كنار رود برمي گشتند مي خنديدند .و برمي گشتند .

70) اصل ايده بود اصلا . لوله را دو تا سوراخ مي گرد و مي گفت « ميخ بذاريد اين جا ، مي شه خمپاره » . مي شد.

71) ناهار اشرافي داشتيم ؛ ماست. سفره را انداخته و نينداخته ، دكتر رسيد. دعوتش كرديم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .يكي مي پرسيد « اين وزير دفاع كه گفتن قراره بياد سركشي ، چي شد پس؟»

72) يك بند داد مي زدم . گريه مي كردم . كنترل خودم را از دست داده بودم . همه هم نگران اسلحه اي بودند كه دستم بود. دكتر رسيد و يك كشيده ي محكم زد زير گوشم .فكر كنم تنها كشيده اي بود كه توي عمرش به كسي زده بود.

73) دكتر آرپي جي مي خواست، نمي دادند. مي گفتند دستور از بني صدر لازم است. تلفن كرده بود به مسئول توپ خانه . آن جا هم همان آش و همان كاسه . طرف پاي تلفن نمي ديد دكتر از عصبانيت قرمز شده . فقط مي شنيد كه « من از كجا بني صدر رو گير بيارم مجوز بگيرم ؟» رو كرد به من ، گفت « برو آن جا آرپي جي بگير . ندادند به زور بگير برو عزيز جان.»

74) نگاه مي كرد به چشم هات و تو مي شنيدي كه حالا ديگر ما دوستيم، برادريم ، با هم كار مي كنيم .با چشم هاش ، صيغه ي برادري مي خواند.

75) گفت «سيد، مي ري رو جاده ؟» گفتم « اگر شما امر كنيد ، مي رم . » جلو را نشان داد و گفت « يك كوچه آن جاست ، هفت كيلومتري . آن جا پناه بگير ببينم چه مي شود.» جاده توي تيررس بود . كلاه كاسكت را بالا مي آوردي ، مي زدند. سوار شديم و رفتيم. گلوله مي آمد . زياد هم مي آمد. تيز مي رفتيم و صلوات مي فرستاديم. كوچه سر جايش بود آمديم پايين و نشستيم ، گريه كرديم .دكتر بي سيم زد « شروع كنيد» شروع كرديم . يك ، دو ، سه ... چهار دهمي تانك فرمان دهي بود . موشكمان تمام شد. صبر كرديم بقيه برسند.

76) تصميم گرفتم بروم پيشش ، توي چشم هاش نگاه كنم و بگويم «آقا اصلا جبهه مال شما. من مي خوام برگردم .» مگر مي شد؟ يك هفته فكر كردم ، تمرين كردم . فايده نداشت . مثل هميشه ، وقتي مي رفتم و سلام مي كردم ، انگار كه بداند ماجرا چيست ، مي گفت « عليك السلام »و ساكت مي ماند. ديگر نمي توانستم يك كلمه حرف بزنم. لبخند مي زد و مي گفت «سيد ، دو ركعت نماز بخوان درست مي شه.»

77) لاك پشته به موقع رسيد، با يك قابلمه خشاب.مي دانستم كار دكتر است، نمي دانستم چه طور به ش فهمانده بود بيايد پيش من.

78) بالاخره برگشتند، هشتاد و هشت نفر از نود نفر. قبل از ظهر بي سيم زدند كه «محاصره شديم.» دكتر به حسن نگاه كرد . حسن با همان نگاه گفت «چشم.» سرشب رسيدند آنجا . حسن چند نفر را فرستاد براي سازمان دهي ، خودش و بقيه هم سنگر گرفتند و شروع كردند راه باز كردن .عراقي ها هم هرچه آتش داشتند مي ريختند سرشان.نصفه شب دوباره بي سيم زدند. صداي بي سيم چي مي لرزيد «دكتر! حسن شهيد شده ، بقيه هم همه شهيد شده ن . چه كار كنيم ؟»دكتر گفت «حسن چهارده تا جون داره ، هنوز چهارتاش مونده .» بالاخره راه را باز كردند و همه برگشتند. دكتر منتظرش بود. منتظر همه شان بود.

79) كارمان همين بود؛ هركدام يك ني بلند گرفته بوديم دستمان و موشك كه مي آمد، با ني مي زديم به سيمش. بعدا براي هر كس تعريف مي كرديم ، خيال مي كرد شوخي مي كنيم . انگار فقط دكتر بلد بود چه طور موشك كنترل شونده را منحرف كند.

80) بولدوزرهاي عراقي كانال مي كندند. چند تا تانك مانده بوبدند پشتيباني. دكتر به م گفت «عزيز، بشمار اين تانك ها را .»گفتم «دوربين ندارم . يه آرپي جي دارم كه دوربين داره . گفت « با همون دوربين آرپي جيت شمار.» تا بشمارم رفته بود. جلوتر ، يك عراقي ستون پنجمي گرفتيم و با خودمان برديم . رسيديم پشت تانك ها، وسط دشمن. بي سر و صدا چهار تا تانك را فرستاديم هوا و برگشتيم.

81) وقتي دكتر تير خورد ، همه ي بچه ها آمدندديدنش. باور نمي كردند. مي گفتند دكتر رويين تن است. تصرف دارد روي گلوله ها. مسيرشان را عوض مي كند. از اين حرف ها . دكتر وقتي شنيد ، خيلي خنديد.

82) وقتي پيغامش رسيد، هرچه مهمات بود برداشتم و آمدم. چشمم كه به چشمش مي افتاد، خجالت مي كشيدم. بغلم كرد و اشكش سرازير شد. اول نفهميدم اشك شوق است، يا ناراحتي. گفت «بچه ها دارند تلف مي شوند، ما شده ايم وجه المناقشه ي سياسيون.»با هم مهمات را بين نيروها تقسيم كرديم.

83) گفت« ببين فلاني، من هم توي انگليس دوره ديده م ، هم توي آمريكا، هم توي اسرائيل. خيلي جنگيده م . فرمان ده زياد ديده م. دكتر چمران اولين فرماندهيه كه موقع جنگيدن جلوي نيروهاست و موقع غدا خوردن عقب صف.»

84) گفتم «شما حالتون خوش نيست. مريض شده ين.»گفت «نه ، خوبم. » گفتم « تب ولرز كرده ين؟» سرش را انداخت پايين. گفت « نه عزيز، گرسنه م . » دو روز چيزي نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم ؛ هيچي نبود، هيچي . يعني يك ذره خرما يا قند هم نبود. رفتم پيش خانمش. گفتم « اين جا چيزي پيدانمي شود، بگذاريد برويم داخل شهر.»گفت «نه.» قايم شده بودم توي انبار. بغض كرده بودم و از گوني نان خشك ها، جاهايي كه كپك نداشت مي شكستم و مي گذاشتم توي سيني. گريه ام بند نمي آمد.

85) دستور اين بود؛ يك تراورس، يك موتور برق و دو عدد لامپ. يك الاغ را با اين ها مجهز مي كرديم و مي فرستاديم پشت تپه . بايد آتش تهيه شان را مي ديدي . فكر مي كرديم اگر با اين همه مهمات بهمان حمله مي كردند، چه كار مي كرديم.آن ها هم لابد به اين فكر مي كردند كه اين تانك ها از كجا پيدايشان شده است.

86) مي گفتند « چمران هميشه توي محاصره است.» راست مي گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمي كرد. دكتر نقشه اي مي ريخت. مي رفتيم وسط محاصره ، محاصره را مي شكستيم و مي آمديم بيرون.

87) سوسنگرد را ما آزاد كرديم . يعني راستش خدا آزاد كرد؛ ما هم بوديم، دكتر هم بود، ارتشي ها هم به موقع آمدند ، آن ها هم بودند. نقشه را دكتر كشيده بود. ما از جنوب شهر عمليات را شروع كرديم . بعد دكتر و نيروهايش رفتند سمت غرب . قصدشان اين بودكه تانك هارا دنبال خودشان بكشانند، موفق شدند.نيم ساعت بعد يك پاكت سيگار رسيد دست تيمسار فلاحي . رويش دست خط و امضاي دكتر بود. تيمسار يادداشت را كه خواند دستور داد وارد عمل شوند. سوسنگردرا همان خدا آزاد كرد.

88) مريض شده بود بدجور . گفتم «دكتر چرا نمي ري تهران؟دوايي،دكتري؟» گفت « عزيز جان ، نفس اين بچه ها خوبم مي كند.»

89) به خانمِ دكتر مي گفتم « زن نبايد بعد از غروب پاشو از خونه بذاره بيرون.» او هم نمي رفت. يك روز از دكتر پرسيد «شما اجازه نمي دهيد بروم بيرون؟» دكتر گفت « چرا ، من راضيم.»بازهم من نمي گذاشتم برود.

90) چهل نفر مي خواستندكه بروند پشت تپه ها ، نگذارند دشمن نيروها را دور بزند. گفته بودند ممكن است برگشتي نباشد. چهل و هفت نفر داوطلب شدند، با من چهل و هشت نفر. مانده بوديم توي اتوبوس منتظركه نفربر بيايد. نيامد.زياد صبركرديم، خبري نشد . تلفن كردم به دكتر. خنديد. خيلي خنديد. گفت « كجايي تو؟ من فكركردم رفتي بهشت . زود برگرد.» اتوبوس اشتباه رفته بود. عراق هم منطقه را زده بود، با همه ي نيروهايش.

91) پل زده بوديم ، با تيوب كاميون. دكتر آمد و با جيپ از روي پلمان رد شد.و بعد برگشت و بچه ها را يكي يكي بوسيد. شصت و پنج نفر بوديم يا شصت و هفت تا، درست خاطرم نيست.

92) با خودش عهد كرده بود تا نيروي دشمن در خاك ايران است برنگردد تهران. نه مجلس مي رفت ، نه شوراي عالي دفاع . يك روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت « به دكتر بگو بيا تهران.» گفتم « عهد كرده با خودش ، نمي آد.» گفت « نه ، بگو بياد. امام دلش براي دكتر تنگ شده . » به ش گفتم . گفت « چشم. همين فردا مي ريم.»

93) از پيش امام كه برگشت گفت « عزيز برو ببين هواپيما هست براي اهواز؟» گفتم « مگر عصري سخن راني نداريد؟» گفت « دلم براي دهلاويه شور مي زنه . » - دهلاويه مي ري ؟ - بپر بالا.... همون عقب بشين . از كجا مي آي؟ - اهواز ، عزيز جان.

94) گفت « رضايت بدهيد، من فردا بروم شهيد بشم . » گفتم « من چه طور تحمل كنم ؟ » آن قدر برايم حرف زد تا رضايت دادم.

95) تا ساعت ده ديگر همه فهميده بودند رستمي شهيد شده. دكتر آماده شده بود برود خط . فرمان ده جديد را انتخاب كرد و راه افتادند. نمي دانم چرا همه ي بچه هاي ستاد آمدند و ايستادند تا دكتر برود . توي راه يك دفترچه گذاشته بود روي پايش و مي نوشت. رسيديم دهلاويه . بچه ها از خستگي خوابيده بودند. دكتر بيدارشان كرد و با همه روبوسي كرد. همه جمع شدند. سخن راني كرد. آخر صحبتش گفت« بالاخره خدا رستمي را دوست داشت، برد. اگرما را هم دوست داشته باشد ، مي برد.»

96) داشت منطقه را براي مقدم پور، فرمان ده جديد ، توضيح مي داد. مثل هميشه راست ايستاده بود روي خاك ريز. حدادي هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولي پانزده متري . دومي هفت متري وسومي پشت پاي دكتر ، روي خاكريز. ديدم هرسه نفرشان افتادند. پريديم بالاي خاك ريز . تركش خمپاره خورده بود به سينه ي حدادي ، صورت مقدم پور و پشت دكتر.

97) از تهران زنگ زدم اهواز . گفتم « مي خوام برگردم. » گفتند « نمي خواد بيايي ، همان جا باش.» خودم را معرفي كردم. يكي از بچه ها گوشي را گرفت . زد زير گريه . پرسيدم « چي شده ؟» گفت « يتيم شديم.»

98) خانمش آمد ستاد، براي تسويه حساب . حساب چنداني نداشتيم. يك ساك پارچه اي ، تويش يك پيراهن و دوتا زيرپوش .

99) ياد آن روزها كه مي افتم، دلم حسابي تنگ مي شود؛ تنگِ تنگ. عكس ها را در مي آورم و دوباره چند باره نگاهشان مي كنم. صدايش را مي شنوم كه مي گويد « چه خبر؟ چي دارين ؟ تير ؟ تركش؟ خمپاره ؟ » بعضي وقت ها هم اين دل تنگي ها بغض مي شود و مي رود جمع مي شود ته گلو. هيچ كاريش هم نمي شود كرد. راه مي افتم سمت جنوب ، دهلاويه . آن جا مي ايستم روبه رويش ، سلام مي كنم و سرم را مي اندازم پايين ، منتظر كه بگويد «چه خبر؟ باز كتوني هاتو زدي زير بغلت برگردي اهواز؟» تا بغضم حسابي باز شود.

100) بعد از دكتر فكر كردم همه چيز تمام شده ، تمام تمام .وصيت نامه اش را كه خواندند ، احساس كردم هنوز يك چيزهاي كوچكي مانده . يك چيزهاييكه شايد بشود توي جبهه پيدايشان كرد. رفتم وماندگار شدم ؛ به خاطر همان وصيت نامه .


برچسب: نویسنده: هستی پورحسین تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 14:56

صفحه بندی